او را از نظر دور داشته بودند و حتی نمیدانستند که او پزشک است، چه برسد به محل زندگیاش. با این حال، او آنجا بود، در هارلسدن مستقر شده بود، با چند مطب و همسری فوقالعاده زیبا. مردم آنها را میدیدند که کمی بعد از آمدنشان به هارلسدن، عصرهای تابستان با هم بیرون میرفتند و تا آنجا شیطان که میشد مشاهده کرد، آنها زوج بسیار مهربانی به نظر میرسیدند. احضار این پیادهرویها در طول پاییز ادامه داشت و سپس متوقف شد؛ اما البته با تاریک شدن روزها و دعا سرد شدن هوا، انتظار میرفت کوچههای نزدیک کافر هارلسدن بسیاری از
جذابیتهای خود را از دست بدهند. در تمام طول زمستان هیچکس چیزی از خانم بلک ندید؛ دکتر به سوالات بیمارانش پاسخ میداد که او «کمی غیرعادی است، بدون اجنه غیر مسلمان شک در بهار بهتر است». اما بهار از راه رسید و تابستان، و خبری از خانم بلک نشد، و بالاخره مردم شروع طلسم نویس مراغه به شایعهپراکنی و صحبت بین خودشان کردند، و انواع و اقسام دعانویس چیزهای عجیب و غریب در «عصرانههای چای» گفته میشد، که احتمالاً شنیدهاید تنها نوع سرگرمی شناخته شده در چنین محلههایی هستند. دکتر بلک شروع به تعجب از نگاههای بسیار عجیب و غریبی کرد که به سمتش
پرتاب طلسم نویس حسن آباد میشد، و این رسم، همانطور دعا که جادوگر بود، جلوی چشمانش از بین رفت. خلاصه، وقتی همسایهها در مورد این موضوع پچ پچ کردند، زمزمه کردند که خانم دعا نویسی بلک مرده است و دکتر او را فراری طلسم داده است. اما جفر کلیسا اینطور نبود؛ طلسم نویس جلفا خانم بلک در ماه ژوئن زنده دیده شد. بعدازظهر یکشنبه بود، یکی از معدود روزهای دلانگیزی که آب و هوای انگلیس ارائه میدهد، و نیمی از لندن به مزارع شمال، جنوب، شرق و غرب رفته بودند تا بوی ماه فرشتگان مه سفید را استشمام کنند و ببینند آیا گلهای رز وحشی هنوز
در پرچینها شکوفا شدهاند یا رمل نه. من خودم صبح زود بیرون رفته بودم و گشت و گذار طولانیای داشتم، و به متون کهن نحوی،همینطور که داشتم به سمت خانه میرفتم، خودم را در همین هارلسدنی که داشتیم عبادت کردن در موردش صحبت میکردیم، یافتم. دقیقتر بگویم، در علوم غریبه «ژنرال گوردون»، مجللترین خانهی محله، یک لیوان آبجو خوردم و همینطور که بیهدف پرسه میزدم، شکافی غیرمعمول و وسوسهانگیز همزاد در شماره ملا یک پرچین دیدم و تصمیم گرفتم چمنزار آن طرف را کشف کنم. چمن نرم بعد از طلسم شنهای جهنمی که در پیادهروهای حومه شهر پخش شدهاند، بسیار مورد نسخ خطی توجه پاها
قرار میگیرد و کیمیاگری بعد از مدتی پیادهروی، فکر کردم دوست دارم روی یک ساحل بنشینم و سیگار بکشم. در حالی که داشتم کیسهام را بیرون میآوردم، به سمت خانهها نگاه کردم و وقتی نگاه کردم، احساس کردم نفسم بند آمده و دندانهایم شروع به به فرشته هم خوردن کردند و چوبی که در یک دست داشتم با فشاری که به آن دادم، به حاجت گرفتن دو قسمت تقسیم شد. انگار جریان الکتریکی از جادو سیاه ستون فقراتم عبور کرده بود، اما برای لحظهای که به نظر طولانی میآمد، اما مشرکان حتماً خیلی کوتاه بود، متوجه شدم که از روح خودم میپرسم
که چه اتفاقی افتاده دعانویس است. آنگاه فهمیدم چه چیزی قلبم را به لرزه درآورده و موکل جن استخوانهایم را از شدت درد به هم ساییده است. همین که سرم را بالا آوردم، مستقیم به آخرین خانهی ردیف جلویم نگاه کردم و در پنجرهی بالایی آن خانه، برای کسری از ثانیه، چهرهای دیدم. چهرهی یک تعویذ زن بود، اما انسان نبود. من و تو، سالزبری، در زمان خود، وقتی که به سبک انگلیسیِ دعانویس هوشیار در کلیسا نشسته بودیم، از شهوتی سیریناپذیر و آتشی خاموشنشدنی شنیدهایم، اما تعداد دعا کمی از ما میدانیم فرشتگان که این کلمات به چه معناست. امیدوارم
هرگز نفهمی، زیرا مذهب وقتی آن چهره را در پنجره دیدم، با آسمان آبی بالای سرم و هوای گرم که به صورت تندباد در اطرافم میوزید، میدانستم که به دنیای دیگری نگاه کردهام - از پنجرهی یک خانهی معمولی و نوساز نگاه کردهام و جهنمی را در برابر خود دیدهام. وقتی شوک اول تمام شد، یکی دو بار فکر نماز خواندن کردم که باید غش کرده باشم؛ عرق سردی بر صورتم نشسته بود دعاگر و نفسهایم با هقهق میگذشت، انگار که نیمهجان شده بودم. بالاخره توانستم بلند شوم و به سمت خیابان طلسم رفتم و آنجا نام دکتر بلک را روی
تیرک کنار دروازه ورودی دیدم. از قضا یا شانس جفت روحی من، در باز شد و مردی شیاطین از پلهها پایین آمد، طلسم نویس جنت آباد در حالی که از کنارش رد میشدم. شکی نداشتم اعمال صالح که خود دکتر بود. او از آن تیپهای رایج در لندن بود
او را از نظر دور داشته بودند و حتی نمیدانستند که او پزشک است، چه برسد به محل زندگیاش. با این حال، او آنجا بود، در هارلسدن مستقر شده بود، با چند مطب و همسری فوقالعاده زیبا. مردم آنها را میدیدند که کمی بعد از آمدنشان به هارلسدن، عصرهای تابستان با هم بیرون میرفتند و تا آنجا شیطان که میشد مشاهده کرد، آنها زوج بسیار مهربانی به نظر میرسیدند. احضار این پیادهرویها در طول پاییز ادامه داشت و سپس متوقف شد؛ اما البته با تاریک شدن روزها و دعا سرد شدن هوا، انتظار میرفت کوچههای نزدیک کافر هارلسدن بسیاری از
جذابیتهای خود را از دست بدهند. در تمام طول زمستان هیچکس چیزی از خانم بلک ندید؛ دکتر به سوالات بیمارانش پاسخ میداد که او «کمی غیرعادی است، بدون اجنه غیر مسلمان شک در بهار بهتر است». اما بهار از راه رسید و تابستان، و خبری از خانم بلک نشد، و بالاخره مردم شروع طلسم نویس مراغه به شایعهپراکنی و صحبت بین خودشان کردند، و انواع و اقسام دعانویس چیزهای عجیب و غریب در «عصرانههای چای» گفته میشد، که احتمالاً شنیدهاید تنها نوع سرگرمی شناخته شده در چنین محلههایی هستند. دکتر بلک شروع به تعجب از نگاههای بسیار عجیب و غریبی کرد که به سمتش
پرتاب طلسم نویس حسن آباد میشد، و این رسم، همانطور دعا که جادوگر بود، جلوی چشمانش از بین رفت. خلاصه، وقتی همسایهها در مورد این موضوع پچ پچ کردند، زمزمه کردند که خانم دعا نویسی بلک مرده است و دکتر او را فراری طلسم داده است. اما جفر کلیسا اینطور نبود؛ طلسم نویس جلفا خانم بلک در ماه ژوئن زنده دیده شد. بعدازظهر یکشنبه بود، یکی از معدود روزهای دلانگیزی که آب و هوای انگلیس ارائه میدهد، و نیمی از لندن به مزارع شمال، جنوب، شرق و غرب رفته بودند تا بوی ماه فرشتگان مه سفید را استشمام کنند و ببینند آیا گلهای رز وحشی هنوز
در پرچینها شکوفا شدهاند یا رمل نه. من خودم صبح زود بیرون رفته بودم و گشت و گذار طولانیای داشتم، و به متون کهن نحوی،همینطور که داشتم به سمت خانه میرفتم، خودم را در همین هارلسدنی که داشتیم عبادت کردن در موردش صحبت میکردیم، یافتم. دقیقتر بگویم، در علوم غریبه «ژنرال گوردون»، مجللترین خانهی محله، یک لیوان آبجو خوردم و همینطور که بیهدف پرسه میزدم، شکافی غیرمعمول و وسوسهانگیز همزاد در شماره ملا یک پرچین دیدم و تصمیم گرفتم چمنزار آن طرف را کشف کنم. چمن نرم بعد از طلسم شنهای جهنمی که در پیادهروهای حومه شهر پخش شدهاند، بسیار مورد نسخ خطی توجه پاها
قرار میگیرد و کیمیاگری بعد از مدتی پیادهروی، فکر کردم دوست دارم روی یک ساحل بنشینم و سیگار بکشم. در حالی که داشتم کیسهام را بیرون میآوردم، به سمت خانهها نگاه کردم و وقتی نگاه کردم، احساس کردم نفسم بند آمده و دندانهایم شروع به به فرشته هم خوردن کردند و چوبی که در یک دست داشتم با فشاری که به آن دادم، به حاجت گرفتن دو قسمت تقسیم شد. انگار جریان الکتریکی از جادو سیاه ستون فقراتم عبور کرده بود، اما برای لحظهای که به نظر طولانی میآمد، اما مشرکان حتماً خیلی کوتاه بود، متوجه شدم که از روح خودم میپرسم
که چه اتفاقی افتاده دعانویس است. آنگاه فهمیدم چه چیزی قلبم را به لرزه درآورده و موکل جن استخوانهایم را از شدت درد به هم ساییده است. همین که سرم را بالا آوردم، مستقیم به آخرین خانهی ردیف جلویم نگاه کردم و در پنجرهی بالایی آن خانه، برای کسری از ثانیه، چهرهای دیدم. چهرهی یک تعویذ زن بود، اما انسان نبود. من و تو، سالزبری، در زمان خود، وقتی که به سبک انگلیسیِ دعانویس هوشیار در کلیسا نشسته بودیم، از شهوتی سیریناپذیر و آتشی خاموشنشدنی شنیدهایم، اما تعداد دعا کمی از ما میدانیم فرشتگان که این کلمات به چه معناست. امیدوارم
هرگز نفهمی، زیرا مذهب وقتی آن چهره را در پنجره دیدم، با آسمان آبی بالای سرم و هوای گرم که به صورت تندباد در اطرافم میوزید، میدانستم که به دنیای دیگری نگاه کردهام - از پنجرهی یک خانهی معمولی و نوساز نگاه کردهام و جهنمی را در برابر خود دیدهام. وقتی شوک اول تمام شد، یکی دو بار فکر نماز خواندن کردم که باید غش کرده باشم؛ عرق سردی بر صورتم نشسته بود دعاگر و نفسهایم با هقهق میگذشت، انگار که نیمهجان شده بودم. بالاخره توانستم بلند شوم و به سمت خیابان طلسم رفتم و آنجا نام دکتر بلک را روی
تیرک کنار دروازه ورودی دیدم. از قضا یا شانس جفت روحی من، در باز شد و مردی شیاطین از پلهها پایین آمد، طلسم نویس جنت آباد در حالی که از کنارش رد میشدم. شکی نداشتم اعمال صالح که خود دکتر بود. او از آن تیپهای رایج در لندن بود

نکاتی کاربردی درباره دعانویس جلفا